تبليغاتX
زندگی حس جاری شدن است

زندگی حس جاری شدن است

بعد از یک سال...

بعد از ۳۵۴ روز که آخرین آپ این وبلاگ بود دوباره می خام این وبلاگ رو باز کنم از وبلاگ های دیگه انصراف دادم وبلاگ هایی که خودم اون ها رو طراحی و باز کردم و افراد دیگه ای که عضو شدن هدف اصلی وبلاگ رو زیر پا گذاشتند و مثل همه که اول برای وبلاگشون شعار های بسیار خوبی داشتن و هدف وبلاگشون رو مشخص می کنن ولی بعد ها جز دل نوشته های معمولی چیز دیگه ای از خودشون به جا نمی زارن

این اولین آپی که بعد از یک سال کنار گذاشتن این وبلاگ می خواهم انجام بدم و یک شعری از خودم می گذارم اگه خوشتون اومد نظر بدید و اگه خوشتون نیامد باز هم نظر بدهید خیلی خوش حال می شم نظرتون رو بدونم

در این دنیا

هیچ کس حرف مرا نمی داند

در این دنیا

هیچ کس سخن اشک مرا نمی خواند

شده هر فریاد در زنجیر وپای ارزو در بند

سیاهی نور را در جام خاک خسته می نوشد

جز برای ایینه باز نمی کنم

دریچه ی قلب خسته ام را

انعکاس ناامیدم را فقط ایینه می داند

این ها که می گویم برای تو ای دوست

محرم راز هایم هستی و جواب پرسش های اندوه بارم

با کوله باری از قصه رها میکنم این قفس را

جای خالی مرا فقط نمیکت کلاس می داند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:26  توسط بیتا  | 

انتقال

سلام بر دوستای گل و مخاطب های عزیز این وبلاگو به یه وبلاگه دیگه انتقال دادیم خوش حال میشم به اون جا هم سر بزنید

آدرس:((http://www.hamaseyebidari.blogfa.com/))

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 19:0  توسط بیتا  | 

به پاس این همه طراوت

 

دارد باران می بارد

به پاس این همه طراوت،

لطفا یک دقیقه چترهایتان را ببندید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 22:14  توسط بیتا  | 

اشتباه!!!

ماهی ها چقدر اشتباه می کنند!!!

قلاب  علامت کدام سئوال است که به آن پاسخ می دهند؟؟؟

                                                  


خودم خیلی خوشم امد نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 21:58  توسط بیتا  | 

تنهایی

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 18:24  توسط بیتا  | 

آدم

روزگاریست که شیطان فریاد می زند:

آدم پیدا کنید....،

سجده خواهم کرد !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 16:53  توسط بیتا  | 

پل

دختران شهر به روستا فکر می کنند،

دختران روستا در آرزوی شهر می میرند.

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند،

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند....

 

کدام پل،

در کجای جهان

شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد...........

 

                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 15:24  توسط بیتا  | 

سلام بر دوستان عزیزم

خب راستش این یکی آپم رو نمی خام شعر یا مطلب بگذارم

می خام یه لینکی بگدارم که خودم خیلی ازش خوشم امد

امیدوارم شما هم ببینید و خوشتون بیاد

http://www.milaadesign.com/wiz.swf

بای بای (aril)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 13:16  توسط بیتا  | 

پرواز

آسمان شیفته پرواز است.

هر چه در اوست طرح و نقشی از پرواز دارد : ابر، نسیم، پرنده....

برای آسمانی شدن باید بپری!

پرشی خاطره انگیز از اوج یک سرو....

تا کمر غرق شوی در نفس باد بهار و رها کنی !!!

 

روزی خواهم پرید،

پرشی خاطره انگیز از اوج یک سرو.......

بوق ممتد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 13:4  توسط بیتا  | 

علاقه مندی هاتون رو بگین .....

سلام!!!!!!!!

خوبین؟

من نمیدونم چی بگم خوب به نظره من شما

در نظراته وبلاگ به چیزایی که دوست دارین

بحث کنین بنویسید؟!!؟!؟!؟!؟؟!!؟؟!!؟

 

 مه آرا (لونی)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 22:40  توسط بیتا  | 

من عاشق بارونم

در خلوت كوچه هایم

 

باد می آید

 

اینجا من هستم ؛ نیمكتی چویی و چتری كه بسته است

 

دلم تنگ نیست....

 

 

تنها منتظر بارانم

 

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

 

برای نم ناك بودن لحظه هایم

 

و اثباتی

 

بر بی گناهی چشمانم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 19:55  توسط بیتا  | 

دلم برای یک شب بارانی، سخت تنگ است ...

دلم و قلمم، بر سر سانسور کردن روحم، سخت در کِشمَکِشَند ...
هر کدام به‌شیوه خود گیوتینی بر مدار وجودم گذاشته‌اند ...
گاهی آنقدر پُرم که هیچ شعری گویای من نیست ...
و گاهی هم آنقدر از پُر لبریزم که صدها بیت و مصرع و جمله هم، کِفاف این وجود آشوب‌گیر نیست ...
خلاصه بگویم ...
دلم برای یک شب بارانی، سخت تنگ است ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:0  توسط بیتا  | 

تسلیت..

دیروز مه آرا اومد بهم گفت نازنین تو کماست حالش بده منم فکر کردم داره مثله همیشه مسخره بازی در میاره چیزی نگفتم و رفتم ریاضی بخونم

رسیدم خونه مه آرا اس ام اس زد نازنین مرده بازم گفتم محاله امکان نداره باورم نمی شه همون دختری که تا دیروز ازش حرف میزد؟؟؟ گفنم دروغه

مه آرا زنگ زد تنها صدایی که بعد از ور داشتن تلفن شنیدم هق هق بود حالم بد شد دیگه چیزی نشنیدم

با این که تا حالا نازنین رو ندیده بودم انگار تمام تصویرش حلو چشامه در هر حال امیدوارم جاش خوب باشه

تسلیت می گم به مه آرا جونم و درسا و تراوت عزیز

حالا چند جمله می نویسم :


آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی . قصه این است چه اندازه پرستو باشی؟!
زندگی همینه یه روزی خاک زیر پاته....یه روزی هم می رسه که سرو پات زیر خاکه

......زندگی کوتاه است باید خندید و بخشید و فراموش کرد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 20:40  توسط بیتا  | 

اين روزها، روزهاي شادي را نمي گذرانم! البته از ماست كه برماست! مدتهاست كه شادي از دل من رخت بر بسته!‌به قول قديمي ها شادي سواره است و ما پياده به دنبال وي! البته از ماست كه برماست! شايد يك اتفاق بيخودي، يك تصميم كوچك باعث شده كه اين روزها، پس از روزها، هنوز دارم چوبش را مي خورم و اينگونه شادي از دل من رخت بر بسته!

روزهاي شادي را نمي گذرانم! سختي با دل من عجين شده! ماه هاست دارم سختي مي كشم! فقط يك اتفاق كوچك!

ابن روزها دارم حرف هاي تازه اي مي شنوم! حرف ها از كساني كه چشم ياري داشتم ازشان! اين روزها روزهاي شادي را نمي گذرانم و سختي و درد را به عينه به چشم خويش دارم مي بينم! شايد روزهاي ديگر روزهاي سخت تري براي من باشد! شايد اتفاقي كوچك! شايد فقط يك تصميم  باعث شده كه اين روزها، پس از روزها، هنوز دارم چوبش را مي خورم………

من بر آنم! من برآنم كه هم قافيه شدن «مرد» با «درد» اتفاقي نيست! درد با دل من عجين شده! اصولا مرا با نام درد مي شناسند تا مرد!

دعا مي كنم! اين روزها دعا مي كنم! يا كام دل برآيد يا جان ز تن درآيد!

پاورقی : مرد یعنی انسان بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 21:12  توسط بیتا  | 

ببخشید دیر شد...

سلام دوستان گلم خوفید؟

احساس کردم واسه جلوگیری از فسیل شدن بهتره یه آپی کنم بزنم به تحته ساغر و مهی خیلی تو وب فعالیت دارن من موندم چه شکلی ازشون تشکر کنم

خب حدودا ۸ روز از عید می گذره از اون جایی که عید رو ایران نبودم نتونستم آپ کنم در هر صورت امیدوارم سال خوبی داشته باشید و به همه ی آرزو هاتون برسید

اون فرد محترمی که نظر خصوصی داده بهتره بدونه که من نیازی به شماره تلفن اون ندارم و بهتره بره یه جا دیگه

وای حالم خیلی بده  دارم ممیرم . دارم تو خونه می پوسم .نمی دونم چرا بعضی ها جواب اس هامو نمیدن جان مادرت بده . وای خیلی دپم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 21:1  توسط بیتا  | 

بودن با نبون مسئله این است ...

روزها می گذرند بی اون که من تغییر کنم یا زندگی یا آدمای دور و برم .

زندگیم یه نمایشنامه ی یکنواخت کسل کننده بی اوج و فرود، بی روح و بی محتوا است که نه دکورش عوض میشه،نه آدماش و نه دیالوگ هاش حتی؛ فقط هر ثانیه آدماش فرسوده تر و ناامیدتر میشند و یه بازیگر عاصی خسته از تکرار مکرر صحنه و خسته از وعده های بازیگردان، دلش میخواد که قوانین رو بشکنه، دست از بازی برداره، چشماشو ببنده، سرش رو بذاره زمین و برای همیشه بخوابه و خواب شکوفه های سیب، برگ ریزان درختای ژنکگو و سواحل گرم و آفتابی دریاهای آزاد رو ببینه...

اگه بخوام یه طور دیگه بگم، من همون لاک پشت خونه به دوش خسته ام که هرچی میره نمیرسه و تازه هر روز بار دردش سنگین تر میشه، پاهاش پیرتر و خواب های خرگوشی رویاش آشفته تر، شکننده تر و پرکابوس تر...

 

 خسته ام،حتی از غر زدن ، از بودن، از نفس کشیدن و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 22:42  توسط بیتا  | 

به این شعر از دیده سیاسی نگاه کنید

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال من است...

اما، مالکيت آسمان ، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين چه اهميت دارد.
آنگاه که از ديدن آسمان آبي ولمس زمين لذت نمي بري و
باز شدن پنجره هواي تازه اي به تو هديه نمي دهد،
چه اهميت دارد که فکر در حصار غربت زنداني است
و عشق تعريفي بيش نيست.
بودن چه سروري است که دل در پس ميله هاي سکوت ،
آسمان را نظاره کند و کوچ مرغان وحشي رفتن را تداعي کند.
چه اهميت دارد که شقايق سرخ است
و گل لاله پر از احساس است
و پرنده به هوا محتاج است
دل من در پي يک دوست چه سرگردان است
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 20:35  توسط بیتا  | 

امان از دست شماها!!!

بابا ملت دعوا بسه!!!!! من خودم طرفدار پسر هام!!!!:دی

اصلا بی خیال این حرفا! نمی خوام این جا جنگ هفتاد و دو ملت راه بندازیم!

حافظ می گه: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

***

از تمامی دوستانی هم که تا به حال به هر طریقی ناراحت شده اند عذر می خوام! :دی

آخه خدایی بیتا در مطلب قبلی یه کم کوتاهی کرده بود!  البته در مورد پسر ها!!!! بدتر از این باید می نوشت!!! :دی

شوخی بود. کلا مطلب اغراق شده بود!!!!!

من صلح طلبم!!!!!

می خواستم یه غزل از سعدی رو براتون بنویسم و امید وارم بیتا و مه آرا بهش توجه کنند!

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟ «به این بیت دقت کنید!!!!»

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان/ این توانم که بیایم به محلت به گدایی

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن/ تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند/ تو بزرگی و در آیینه یکوچک ننمایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت/ همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا/در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه/ ما کجاییم در این بحر و تفکر تو کجایی؟

تو مپندارکه سعدی ز کمندت بگریزد/ چون بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی

 

همین دیگه....... به امید موفقیت.....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 14:9  توسط Dreamer  | 

مقایسه دختر و پسر

.در تنهایی به چه چیز فکر می کنن؟

دختر:یعنی میشه فوق تخصص پزشکی بگیرم و زحمتام به حدر نره


پسر:
یعنی میشه پزشکی دانشگاه تهران قبول شم و اونجا یه دختر پولدار تور کنم و با پول باباش یه بنز آخرین سیستم بگیرمو با رفقا بزنیم بریم کنار دریا! (اینم از معرفتتون پول طرف و بگیرین و با رفقا برین عشق و حال)


۲.تو خیابون تنها راه میره سرش هم پایینه...

دختر - مهم نیست تو چه رشته ای داره تحصیل می کنه اما تو فکره که در مورد همه رشته ها تقریبا عالم شده.

پسر:اگر رشته تحصیلیش تجربی باشه همش داره در مورد ریز به ریز اجزای بدن ملت فکر میکنه.
و اگه ریاضی باشه معادله ان (n) مجهولی رو ذهنی حل می کنه و زمان بندی خوبی داره


۳.تو مغازه لباس فروشی...
دختر:دنبال زیباترین لباس میگرده که از خریدش راضی باشه قشنگ چرخشو میزنه و بعد خرید میکنه آخرشم از چیزی که خریده چندان راضی نیست چون دنبال بهتریناست و دیدش مثه پسرا کوته نیست که به کم قانع هستن.

پسر:لباسای زشت رو سریع انتخاب میکنه که سریع برسه سر قرار نکنه دیر کنه و طرف بره انقد که یادش میره بقیه پولشو پس بگیره

 

۴.وقتی از یکی بدشون بیاد...

دختر:سعی میکنه طرفو نبینه یا بی محلش میکنه

پسر:تمام تلاششو یکنه آبروی طرفو ببره و ضایعش کنه.(عقده ایا)


۵.وقتی با دوستاش تو خیابون را ه میره (دوستاش هم جنسشن)...

دختر - می چسبن به هم تازه بعضیهاشون هم دست همو می گیرن با صدای آروم غیبت می کنن یا در مورد لوازم آرایش جدیدیکه خریدن حرف می زنن یا در مورد درس و فعالیت های علمی بحث میکنن.

پسر:با 20 سانت فاصله کنار هم حرکت میکنن و در مورد مسایل ... بحث میکنن(خجالت که حالیشون نیست بی حیان)

۶.اگه بعد از مدتی هم رو ببینن...

دختر:تا همدیگرو میبینن یه احوالپرسی گرمی میکنن بعدشم آمار بقیه رو از همدیگه میگیرن که از حال دوستای دیگشون با خبر شن(انقد که مهربونن)

پسر: مهم نیست چند وقته هم دیگرو ندیدن فقط با یه سلام و خوبی بعدشم میگن خداحافظ(انقد که بی احساسن)

۷.وقتی می رن کتابخونه...

دختر:دنبال کتابای باحال میگرده که پر از هیجان باشه و جدیدترین کتابهای علمی که همیشه به روز باشه.

پسر - تو لیست کتابا کتابای مثلا علمی رو پیدا میکنن و بعد ریز به ریز مطالعش میکنن و اگه چیزیم ازشون بپرسی مثه بلبل جوابتو میدن
 یا فقط رمان عشقی میخونن که مثلا مخ زدنشون بهتر شه

۸.وقتی بحث درس و کنکور میاد وسط...

 
دختر:روزی 5 ساعت درس میخونه و آخرش یه رشته ی خوب جای خوب قبول میشه و سعی میکنه درس رو به خدمت خودش در بیاره(ماشالاه هوش دخترا زیاده)

پسر:روزی 29 ساعت مطالعه میکنه و آخرشم گند میزنه بعد میگه من میخوام برم سربازی مردو چه به درس و مشق میخوام در خدمت جامعه باشم

 

۹.وقتی می خوان ورزش کنن...

دختر:با یه لباس راحت میان پارک یکم تند راه میرن تا هوای پارک رو استشمام کنن بعدشم میرن باشگاه و با تمرین خودشونو ورزیده تر میکنن

پسر:خودشو میکشه که تیپ بزنه بعدش میره تو پارکا ول میچرخه که شاید بتونه مخ یکی این دخترای که صبحا میان ورزش رو بزنه(چقدم از خودشون خوششون میاد با این شلوارای که میپوشن شلوارک میپوشنو میدون دنبال دخترا)

۱۰.وقتی تو خیابون یک ماشین آخرین سیستم و اسپورت می بینن...

دختر -میگه ایول عجب ماشینیه!مبارک صاحبش

پسر:با حسرت نگاه میکنه بعد اگه رانندش دختر باشه خودشونو میندازن جلوی ماشین تا شاید فرجی شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 21:49  توسط بیتا  | 

عشق

دلم را آهنی کردن مبادا عاشقت گردد

                                         ندانستم تو ای ظالم دل آهربا داری

                                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 21:6  توسط بیتا  | 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست"
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 20:34  توسط بیتا  | 

معذرت خواهی!

با عرض معذرت بسیار از شما خوانندگان گرامی!

این جانبِ دوستانی دارم که کمی به دلیل امتحانات بسیار کمی سیم های مغزشان درهم رفته است!

 به جبران حرفای چپ اندر قیچی آنانُ من برای شما چند بیت شعر از حافظ می گذارم تا دلتان شاد شود:

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم .... محتسب داند که من این کار ها کمتر کنم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم....... صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

دردم از یار است و درمان نیز هم.................. دل فدای او شد و جان نیز هم

 

خوب دیگه.... امید وارم همین قدر برای شاد کردن کامتان کافی باشد!

 

تا دیدار بعد..... خدانگهدار!

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 19:48  توسط Dreamer  | 

شعر به سبک قرن 21

اگر روزی وبلاگ ما را کردید فراموش                                      الهی تب کنید فرداش بشید موش

                                           

نتیحه ی اخلاقی:برای این که فردا به موش تبدیل نشوید اسم وبلاگ ما را فراموش نکنید

نکته : نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 10:31  توسط بیتا  | 

دختر از پسر می پرسه:دوسم داری؟

-نه

خوشگلم؟

نه

اگه بمیرم برام گریه می کنی؟

-نه

دختره اشک تو چشاش جمع شد اما چیزی نگفت.

پسره بغلش کرد و گفت:

دوست ندارم عاشقتم .خوشگل نیستی زیبا ترینی.اگه بمیری برات گریه نمی کنم منم میمیرم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 21:22  توسط مه آرا  | 

سلام دوستان من

سلام
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 12:2  توسط مه آرا  |